همه چیز همان است که بود و شاید باید باشد و شاید هم نه اما من دیگر احساس بی تفاوتی دارم و برایم هم مهم نیست. چند وقتی هست که می خوام بیایم و چیزی بنویسم اما اصلا حسش نیست و البته گرفتاری های کاری که مثل کوه روی سرم ریخته است و خوب دارم زیرش غرق می شوم. این همان چیزی است که در حال حاضر به شدت بهش نیاز دارم. مردن از شدت کار. جان کندن از شدت دلشوره و اضطراب برای تمام شدن تاریخ قراردادها و حتی به نصفه نرسیدن کارها. بیدار شدن از شدت تپش قلب و دوباره خوابیدن با این فکر که گور پدرش بالاخره یک چیزی می شود دیگر. بالاتر از سیاهی رنگی هست؟ حتما هست ولی نمی دانم چه رنگی. چون همیشه بدتر از آن چیزی که فکر می کنیم و فکر می کنیم که دیگر بدتر از آن چیزی نیست ،هست .پس بالاتر از سیاهی هم رنگی هست. قطعا هست. شک ندارم.تنها کار مفیدی که با عشق و علاقه انجام می دهم همچنان فیلم دیدن است البته اگر این سریال های بی پدرشان بگذارد مثل LOST یا 24 . بگذریم که الان تب lost همه را گرفته اما من مرده ی فلاش بک ها و زندگی های گذشته ی کاراکترها شدم و خط و ربط قصه. ولی توصیه نمی کنم کسی این سریال را ببیند چون رسما باید زندگی اش را تعطیل کند برای من حتی اعتیادآور تر از Friends بود و واقعا نتوانستم تا دو بار کامل از اول تا آخر ندیدم رهایش کنم البته هنوز هم مرا رها نکرده اما به زور خودم را با فیلم های دیگر سرگرم کردم. تا یک هفته بعد از تمام شدن سریال که اصولا هیچ فیلمی دیگر بهم مزه نمی داد. هر فیلمی نهایت ده دقیقه اش را دیدم و برش داشتم اما با فیلم جونو یک کمی از حال و هوای lost خارج شدم. خدا کسی که تازه می خواهد دیدنش را شروع کند نجات بدهد. مرا که نداد. برعکس بدبختم کرد و باعث شد تمرکزم روی کارهایم از دست رفت. الان چند تا سریال دیگر هم دستم رسیده اما با خودم عهد کردم حداقل تا دو ماه دیگر طرف هیچ سریالی نروم. خدا بهم رحم کند.