تبليغاتX
ساحل افتاده
ساحل افتاده

بر من چه گذشته؟ بر من چه گذشته؟ انگار تمام هول و هراس و اندوه این پنج سال به یکباره خودش را از تمام روزنه های وجودم بیرون ریخته است مثل آبله مرغان. از هر منفذی فقط درد حس می کنم و حسرت و یک دلشوره ی عمیق که نمی دانم چیکارش کنم. این یکی دو سال اخیر خوب توانسته بودم از پسش بربیام و خودم را پشت کار و زندگی و تلاش مخفی کنم اما انگار همه چیز یکهو تالاپ خورده توی سرم. در حالیکه این روزها به لحاظ کاری و حرفه ای موفق ترین روزهای زندگی من است و من باید خیلی خوشحال و سربلند باشم، در حالیکه این روزها... این روزها چی؟ چی دارم از این روزها بگویم؟ آیا کار و موفقیت کافی است ؟ آیا سفر رفتن و گشت و گذار با دوستان در سن سی و شش سالگی واقعا کافی است؟ آیا کتاب خواندن و فیلم دیدن و پارک رفتن و دویدن و راه رفتن و چیز نوشتن همه ی زندگی من است؟ یا باید همه ی زندگی من باشد؟ می دانم قلبم برای چی تیر می کشد . برای یک خلا عمیق که دیگر با این چیزها پر نمی شود. حالا دیگر تنهایی درونی و بیرونی ام را با تمام وجودم حس می کنم . حالا دیگر نمی خواهم خودم را گول بزنم. آره. من خیلی احساس تنهایی می کنم و دیگر نمی توانم این حس را با پنهان کردن خودم پسِ پشتِ کار و فیلم و سینما و دوست و رفیق و سفر و ... پنهان کنم. اما هنوز یک ترس بزرگ دارد روح مرا مثل خوره می خورد. یعنی من دیگر آمادگی وارد کردن مردی را به زندگی ام دارم؟ یعنی من واقعا می توانم دوباره اعتماد کنم و دست دوستی کسی را در دست بفشارم و سرم را روی سینه اش بگذارم؟ این فکر بیشتر دارد عذابم می دهد.این پنج سال بدون حضور کسی گذشت.هیچکس. مطلقا هیچکس.

دیگر لازم نیست کتاب شاملو را مثل حافظ باز کنم تا یک شعری به قید قرعه و فال به نامم بیفتد همین شعری که دوست دارم را زمزمه می کنم.

 

به تو بگویم

 

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است

 

زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی

بر زمین تو، باران، چهره عشق هایت را پر آبله می کند

پرندگانت همه مرده اند

در صحرائی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی

آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر

                                                          می شود.

 

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

خدایانِ همه آسمان هایت

                             بر خاک افتاده اند

 

چون کودکی

بی پناه و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

 

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

 

دوشادوش زندگی

                   در همه نبردها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهائی

                             به زانو درمی آوری.

 

آیا تو جلوه روشنی از تقدیر مصنوعِ انسان های قرن

                                                                   مائی؟ _

انسان هائی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

 

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است.

می ترسی_ به تو بگویم_ تو از زندگی می ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

 

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنار خود

از یاد

          می بری.

ا.بامداد

 

2  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 10:10   ليلا صبور  |