|
ساحل افتاده
|
|
|
|
||||
|
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد. دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب و غروبت مرا می سوزاند. من به دنبال سحری سرگردان می گردم. تو سخن می گویی من نمی شنوم تو سکوت می کنی من فریاد می زنم با منی با خود نیستم و بی تو خود را درنمی یابم دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد. ا.بامداد فیلم "به همین سادگی" را دیدم که واقعا زیادی ساده برگزار شده بود. به نظرم بعضی داستان ها فقط باید خوانده شوند و به تصویر کشیدنشان جز ملال چیز دیگری به همراه ندارد مگر با شیوه های ساختارشکنی و خاص. روایت یک خطی یک زندگی کسالت بار جز اینکه بیننده را صدبار مجبور کند به ساعتش نگاه کند و با خودش فکر کند که چرا هیچ اتفاقی نمی افتد چیز دیگری به همراه ندارد. احتمالا نویسنده های این فیلمنامه خیلی تحت تاثیر رمان "چراغ ها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد بودند و البته یک گوشه چشم کوچکی هم به "دفترچه ی ممنوع" آلپا دسس پدس داشتند که به نوبه خودش خیلی هم خوب است . کاش واقعا می رفتند به سمت اقتباس از این دو قصه و نمی گذاشتند حال و هوای فیلم انقدر کند و کسالت بار بشود. بازی هنگامه قاضیانی به نظرم خیلی روان و خوب و یکدست است اما آنچنان خارق العاده و در حد جایزه گرفتن نیست که این هم برمی گردد به اینکه رقبای او در جشنواره چه کسانی بودند. از آنجایی که من هیچ فیلمی جز همین فیلم فعلا ندیدم نمی توانم قضاوتی دراین باره داشته باشم اما روی هم رفته فیلم ساده و معمولی است که به راحتی می شود جزو فیلم های تلویزیونی از تلویزیون تماشایش کرد زیاد به المان های سینمایی وابسته نیست. بالاخره سینما ناسلامتی یعنی پرده ی عریض، یعنی توی تاریکی توی صندلیت لم بدهی و به تصاویری نگاه کنی که فقط توی سینما بهت مزه می دهد و می چسبد و اگر توی تلویزیون ببینی اش دیگر آن کیف و لذت را ندارد و حیف می شود. "به همین سادگی" خیلی دور از سینما است. مهران مدیری از این همه دست انداختن و توهین و تحقیر افراد تحصیل کرده و روشنفکر خجالت نمی کشد؟ انقدر به شعور تماشاچی بی احترامی کردن؟ انقدر دچار خودبزرگ بینی و خودشیفته بودن برای اثبات چه چیزی؟ این آدم هنرش را در ساعت خوش و سال خوش و پاورچین و نقطه چین و تا حدود شب های برره به خوبی ثابت کرده است دیگر چه نیازی به این همه دلقک بازی و مسخره کردن دیگران دارد؟ خوش به حال او و گروهش که سند شبکه سه به نامشان زده شده است و هر آشغالی را به راحتی به خورد مردم می دهند. بعد از باغ مظفر فهمیدم که مهران مدیری دیگر از دست رفته است اما با این برنامه دیگر مطمئن شدم. حیف آن آدم دوست داشتنی و با استعداد. حیف. پول لامصب خیلی کارها می کند خیلی کارها... تنها برنامه نوروزی که لبخند به لب من می آورد و مفرح است و داستانی دارد و با سر و ته است سریال رامبد جوان است به اسم" نشانی". نه که خیلی عالی باشد اما حداقل آدم هایش احمق نیستند. شخصیتها درست و سرجای خودشان هستند. قصه روال منطقی دارد و از همه مهمتر اینکه زن ها تویش یک مشت ابله و بیشعور و تو سری خور نیستند برعکس سریال های دیگر شاید به این خاطر که نویسنده اش یک زن است. پ.ن. به شدت آشفته ام. ساعات طولانی در پارک می دوم و راه می روم و وقتی کاملا از نفس می افتم و دیگر نمی توانم ضربان قلبم را تحمل کنم روی نیمکتی ولو می شوم و به دنبال رویاها و آرزوهایم می گردم که دیگر اثری ازشان نیست. |
|||||
|
|||||