تبليغاتX
ساحل افتاده
ساحل افتاده

عزم جدال دارد دیوار

                             همچنین

با مورهای باران

با باخت های شوم

 

اما خورشید

همواره قدرت است، توانائی است!

ا.بامداد

 

گفتن تبریک سال نو مثل تبریک تولد برای من خیلی خوشایند نیست چون یادآور یک سال عمر است که از سر گذرانده شده اما برای ادای این رسم دیرینه چاره ای نیست جز تبریک گفتن.پس نوروز بر همه دوستانم مبارک.

سفر پانزه روزه هر سال امسال به سفری شش روزه تبدیل شد و ما زودتر از معمول از خانه دریا برگشتیم چون خانواده ی دوستم ویزای کانادایشان درست شد و چند روز پیش رفتند. اما همین چند روز هم خیلی خوب بود. روز به روز مهاجرت بیشتر می شود و روز به روز دور و بر آدم خالی تر و تنهاتر. دیگر نمی دانم با چی می شود این همه خالی را پر کرد و کاش این رفتن  ها و کوچ کردن ها یکی دو تا بود که نیست لامصب. تمامی ندارد، مثل اندوه توی قلب آدم که همیشه هست و کم هم نمی شود.

کلا روز و حال خوب و خوشی ندارم. اون احساسات سگی و گَندَم برگشته و البته علتش هم کاملا مشخص است. دکتر از سه ماه پیش اعلام کرد که من هیچ مشکلی ندارم و فقط باید شناخت درمانی کنم بنابراین قرص ها را به کل کنار گذاشت و من هم خوشحال همه را ریختم توی چاه مستراح و خوشحال تر اینکه شاید حالا دوباره بیفتم روی دور لاغری اما هنوز چهار کیلو اضافه وزن روی مخم است و اعصابم را خرد کرده گو اینکه توانستم پنج کیلو کم کنم. کی فکرش را می کرد من که هرگز توی عمرم شصت کیلو نشده بودم شصت و هشت کیلو بودن را تجربه کنم؟ لعنت به قرص ها. با وجودیکه دوباره به هم ریختم و اضطراب و دلشوره و اندوه سراپای وجودم را گرفته اما لعنت به من اگر دوباره به آن قرص ها لب بزنم.

در لباس عروسی حیران و نگران به اینسو و آنسو می رفتم و در به در دنبال یک آرایشگاه می گشتم که مرا حاضر کند که سر ساعت سه به مراسم عقدم برسم و تمام مدت با مادرم جر و بحث می کردم که من که یکبار این تجربه ی لعنتی را داشتم، من که گفتم دیگر نمی خواهم لباس عروس به تن کنم آخر چرا دوباره مرا مجبور کردین؟...

عکسِ طرف را بهم نشان داد و گفت خواستگار خواهرش این مر د است. با وحشت به عکس خیره شدم و گفتم این؟ می دونی این کیه؟ گفت آره یک مرد خوب و عالی که سالها ایران نبوده و حالا می خواهد با خواهر من ازدواج کند... گفتم به خواهرت گفته که قبلا ازدواج کرده؟ گفت نه ... گفتم این همون است که چهار سال پیش با من ازدواج کرد این همجنسبازه... از من گفتن بود و از او و خواهرش قبول نکردن... چه زجری کشیدم تا از خواب بیدار شوم... لعنت به این خوابها که دست از سرم برنمی دارند. از خواب متنفرم.

 

2  جمعه 1387/01/09ساعت 21:24   ليلا صبور  |