|
ساحل افتاده
|
|
|
|
||||
|
دیر نوشتن واقعا آدم را تنبل و سست می کند. الان خیلی وقت است که می خواهم بنویسم اما هی امروز و فردا می کنم. امروز دیگر تصمیم گرفتم که دوباره نوشتن را تمرین کنم و یادم بیاید که اینجا خانه ی خوبِ خودم است که هر از گاهی نیاز به سرکشی دارد که طفلکی خیلی احساس بیگانگی و تنهایی نکند برعکس صاحبش. هنوز توی حال و هوای برنامه نود دیشب هستم و انتخاب علی دایی که واقعا مثل غول چراغ جادو از چراغ یکهو پرید بیرون. این همه سر کار بودن واقعا نوبر است. البته من به شخصه خیلی خوشحالم چون اصلا دلم نمی خواست افشین قطبی نازنینم، پرسپولیس را ول کند و برود تیم ملی و آخر سر هم مثل برانکو به لجن بکشانندش و همه افتخارات را به اسم خودشان ثبت کنند. حیف افشین قطبی نیست؟ من جزو آن دسته آدم ها شدم که دیگر سرنوشت تیم ملی برایم اهمیتی ندارد. از وقتی برانکو رفت و قلعه نویی آمد دیگر تیم ملی برایم مهم نیست. حالا هم همینطور. برای من فقط و فقط پرسپولیس مهم است و بس! مراسم اسکار هم کم از فدراسیونِ فوتبالِ خنده دارِ ما نداشت. من نمی دانم فیلم جایی برای پیرمردها نیست چه چیزش ویژه تر و برتر از فیلم خوبِ تاوان است که بیخود و بی جهت چهار تا جایزه اصلی را بهش دادند. این فضای بی رحم و سیاست زده و سیاه، توی همه مراسم دنیا وجود دارد که من فکر می کنم بدترینش توی اسکار است. شاید برادران کوئن باید اسکار می گرفتند اما نه امسال و نه برای این فیلمِ معمولی.یکی از زیباترین فیلمهایی که این مدت دیدم چهار ماه و سه هفته و دو روز است. انقدر تکان دهنده و زیباست که آدم احساس می کند به همراه کاراکتر فیلم می خواهد در ظرف کمتر از یک روز بچه اش را سقط کند. فضای سرد و تیره ی فیلم ستون فقراتم را لرزاند. خیلی زیباست.فیلم های Eastern Promises ، Away From Her ، Gone Baby Gone، Atonement ، In The Vally Of Elah، La Haine ، 25th hour ، Sivior و آبروی از دست رفته کاترینا بلوم فیلم های خیلی خوبی هستند که من این مدت دیدم .گو اینکه رمان آبروی از دست رفته کاترینا بلوم از خود فیلم خیلی بهتر است چون ماجرا را از ته شروع می کند و به اول می رسد و من این شیوه ساختاری را بیشتر می پسندم اما فیلم شلندورف هم به اندازه کافی زیبا و تکان دهنده است. یکبار دیگر فیلم غریبه تورناتوره را دیدم و به همان اندازه بار اول شوکه شدم و لذت بردم.تقریبا همه فیلم های اسکار را دیدم به غیر از خون به پا می شود و مایکل کلایتون. روزهای بدی را سپری نمی کنم. احساس آرامش و سکون دارم. همان بی حسی راحتی که پینک فلوید می گوید را با تمام وجودم حس می کنم. سرم به کار و زندگی گرم است. دامنه کارم زیادتر شده و گاهی به شدت احساس خستگی می کنم اما این خستگی را دوست دارم. دوست دارم تا مغز استخوان له و لورده و کوفته باشم.اینطوری احساس آرامش بیشتری دارم. دوستان جدیدی وارد زندگی ام شده اند که تحول خوبی را برایم بوجود آوردند.به این تغییر نیاز داشتم خیلی زیاد. باید می توانستم خودم را از تکرار و روزمرگی نجات بدهم که تا حدودی موفق شدم. روی هم رفته از این روزها و لحظه هایم راضی هستم .گاهی، البته فقط گاهی، آن سوزن های معروف برمی گردند و به قلبم فرو می روند اما فقط گاهی... پ.ن. ۱.لطفا یکی مرا پینگ کند. من از این فیلترینگ دیگر عاصی شدم... پ.ن.۲. کاشکی من هم یک لابی مثل علی دایی داشتم که نانم توی روغن بود.
|
|||||
|
|||||