تبليغاتX
ساحل افتاده
ساحل افتاده

ای آسمان و درخت و باغ من، گل و زنبور و کندوی من!

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رویای آن

توئی.

.بامداد

گاهی که به چشمانم در آینه نگاه می کنم فراموش می کنم که کی ام. لایه در لایه در خودم فرو رفتم و روز به روز دور و دورتر می شوم. همه چیز در غباری فرو رفته که نمی دانم پس پشتش چی بوده و در آینده چی خواهد بود. فقط می دانم که در هاله ای از ابهام و تردید دست و پا می زنم. آیا راه زندگی ام را درست انتخاب کردم؟ آیا من واقعا می خواستم همینی بشوم که الان هستم؟ آیا تصمیمم برای تنها بودن و تنها ماندن درست است؟ آیا این دیواری که به دور خودم کشیدم و ارتفاعش به سقف آسمان  رسیده،  میتواند مرا از خودم و نگرانی ها و آشفتگی های درونم محافظت کند؟  آیا دنیایی که با سرعت مافوق صوت ازش فرار می کنم و گریزانم، یک روز به طور تکان دهنده ای خودش را به من تحمیل نخواهد کرد؟ همه ی ترسم از این است که یک روز به خود بیایم و خودم را بیرون از درونی که سالهاست محبوسش بودم ببینم و احساس گمگشتگی و سردرگمی بیشتری بکنم.من از خودم می ترسم.

 

2  یکشنبه 1386/10/16ساعت 10:27   ليلا صبور  |