تبليغاتX
ساحل افتاده
ساحل افتاده

 

كلي گشتم تا دفتر كارگردان را پيدا كردم . وارد ساختماني نوساز شدم كه هنوز روي واحدهاي مختلف شماره خانه ها نصب نشده بود . كلي بالا و پايين رفتم و با موبايل زنگ زدم تا تونستم بفهمم كجاست . خود كارگردان بود و دو مرد ديگر كه يكيشان چاي مي ريخت و پذيرائي ميكرد ديگري را نفهميدم چكاره بود . مشخص بود كه تازه به اين مكان اسباب كشي كرده اند. توي هال روي مبل نشستيم .

 

من _ كلي با پدرم گشتيم تا اينجا را پيدا كرديم .

كارگردان _ توي اتاق راحت تر نيستيم ؟

من _ همينجا خوبه . من راحتم .

 

پس از دو سه دقيقه صحبت از كار و بار و پيشينه من .

 

كارگردان _ اينجا من تمركز ندارم . مي خوام طرح سريال را براتون تعريف كنم.بريم اتاق كار من.

 

با اكراه رفتم .اتاق بغلي بساط تلويزيون و ماهواره به راه بود . در اتاق خودش يك ميز و صندلي و و يك مبل هم براي ميهمان بود . پسري كه پذيرائي مي كرد آب پرتقال برايمان آورد.

 

كارگردان _ خب از خودت بگو . اسم كوچيكت چي بود ؟

 

دو سه باري كه تلفني با هم صحبت كرده بوديم به فاميلي خودم را معرفي كرده بودم و هرگز اسمم را نگفته بودم . ناچارا گفتم.

 

كارگردان _ خب . اينطوري راحت تره . من هم فلاني هستم. (اسم كوچكش را گفت) ازدواج كه نكردي ؟

من _ عقد كردم.

 

كارگردان به پشتي صندليش تكيه داد.

 

كارگردان _ عجب .

من _ خيلي تعجب داره؟

كارگردان _ چون حلقه دستت نيست دو حالت داره . يا اصلا عقد نكردي و الكي ميگي كه من فكر كنم همسر داري يا عقد كردي و عقدت به هم خورده.

من _ حالا هر كدوم كه درست باشه چه ربطي به نوشتن من داره ؟ شما مگه نويسنده نمي خواستين؟

كارگردان _  خيلي ربط داره . من بايد بدونم كه با كي دارم كار مي كنم.

من _ (نيم خيز شدم كه برم) خب مث كه من اشتباه اومدم.

كارگردان _ بشين بابا . من كه حرفي نزدم . فقط مي خواستم بگم من از قيافه آدمها رو مي شناسم. احتمالا عقدت به هم خورده .

من _ خب به هم خورده كه خورده . چه اهميتي داره؟

كارگردان _ مي خوام بدونم روزهاتو چطور مي گذروني ؟ چيكار مي كني ؟ تنهائيتو چطوري پر مي كني ؟

من _ فيلم مي بينم . كتاب مي خونم . با دوستام مي گردم . كوه مي رم . مثل همه آدمها زندگي مي كنم.

كارگردان _ با نيازهات چيكار مي كني ؟

من _ كدوم نيازها ؟

كارگردان _ نيازهاي جنسي !

من _ به شما ربطي داره ؟

كارگردان _ نه فقط دوست دارم بدونم اون همه گرمي و احساسي كه توي چشماته كجا خرجشون مي كني ؟

من _ ببين آقاي فلاني شما نويسنده مي خواستين من هم اومدم .طرح را هم كه تعريف كردين . من ميرم اگه خواستم بنويسم خبرتون مي كنم.

كارگردان _ مي خوام بدونم اگه من الان اين در را ببندم و بخواهم ببوسمت چه اتفاقي مي افته.

من _ قطعا نه زمين به آسمون ميرسه نه آسمون مياد پايين . منتها من اجازه نميدم و اصلا نمي فهمم اين حرفها براي چيه.

كارگردان _ ببين اگه نذاري من ببوسمت پشيمان ميشي ها  اينو از كسي تا حالا نخواسته بودم.

 

بلند شدم كوله ام را انداختم روي كولم كه بروم بلند شد و نگذاشت.

 

كارگردان _ چرا انقدر زود جوش مياري . ما كه انقدر راحت داريم با هم حرف مي زنيم. بشين كارت دارم.

من _  ببين من اهل اين برنامه ها نيستم . اگه همچين نويسنده اي مي خواهيد دنبال كسي ديگر بگرديد.

 

كم كم درونم پر از نگر اني و اضطراب مي شد . بيرون هم دو تا پسر بودند . بدترين فكرهاي ممكن را كردم . يعني ممكن است بيهوشم كنند و بهم تجاوز كنند ؟ چه خوبه كه نه آب پرتقال را خوردم و نه لب به چايي زدم.چه خوبه كه گفتم با پدرم اومدم و اينجا مرا پياده كرد.چرا با شنيدن اسم پدر جا خورد ؟ كاش همان اول رفته بودم. همه اينها توي نيم ثانيه به مغزم آمد . فكر كردم اگر كولي بازي راه بندازم و بخواهم به زور بروم شايد بدتر باشه . رفتم و سر جايم نشستم.

 

كارگردان _ حالا از يه زاويه ديگه مي خوام حرفم را بزنم . اگه تو دلت بخواد منو ببوسي چيكار مي كني ؟

من _ قطعا اگه دوست داشته باشم كسي را ببوسم خب مي بوسم.

كارگردان _ يعني اگه تو دلت بخواد منو ببوسي بلند ميشي و مي آيي منو مي بوسي ؟

من _ اگه به كسي احساس داشته باشم و دلم بخواد قطعا اينكار را مي كنم.

كارگردان _ حالا اگه من اين احساس را داشته باشم چي ؟

من _ كسی را كه دوست داريد ببوسيدش .

كارگردان _ اگه الان دلم بخواد تو را ببوسم چي ميشه ؟

من _ اين قضيه دو طرفه است . چون من نمي خوام قطعا اجازه نخواهم داد.

كارگردان _ يعني مرغ يه پا داره ؟

من _ اينجا و الان بله .

كارگردان _ اما ممكنه يه جاي ديگه يه روز ديگه اينطوري نباشه ؟

من _ قطعا همينطوره . احساس آدم متغيره . آنچه كه مسلمه اينه كه هيچ حسي به شما ندارم كه اين اتفاق بخواد بيفته . حالا اين بحث تا كي بايد ادامه پيدا كنه ؟ فكر كنم متوجه هستيد كه من اصلا خوشم نمياد.

کارگردان ـ گفتی سی و سه سالته و به نظر من که مجرد هستی و عقد هم نکردی . این دیواری که دور خودت کشیدی و میلهاتو توش پنهان کردی تا کجا می خواد بره ؟

من ـ شما مسئول برآورده کردن میلهای آدمها هستید؟

کارگردان ـ می خوام این تابو را بشکنم . اگه الان مثلا من اینجا ازت سکس بخوام چه اتفاقی می افته ؟ این در را می بندم اونها هم کاری به کار ما ندارند . تجربه فوق العاده ای میتونه باشه . به نظرم خیلی خوش هیکل می آیی.

 

دلم می خواست لیوان آب پرتقال و چای را به طرفش پرت کنم و بزنم به چاک اما نمی دونم چرا هیچ کاری نکردم. سنگ شده بودم و به مبل چسبیده بودم.

 

كارگردان _ (پس از نگاهي طولاني) يعني فكر كردي كه من واقعا مي خواستم اينكار را بكنم؟

من _ از وقتي كه من اومدم فقط سه دقيقه درباره كار با من حرف زدين .

كارگردان _ من بايد بدونم با كي دارم كار مي كنم . مي خواستم ببينم اينكاره هستي يا نه.

من _ بالاخره به نتيجه اي رسيديد يا نه  ؟

كارگردان _ آره . اعتمادم را جلب كردي .

من _ ولي من همون يه ذره اعتمادي هم كه به شما داشتم را متاسفانه ديگه ندارم. اگه واقعا قصدتون امتحان بود كه بسیار تحقير آميز و زشت بود اگه هم چيز ديگه اي مي خواستيد ديديد كه بهش نمي رسيد.

كارگردان _ يعني به من اعتماد نداري ؟

من _ ديگه علاقه اي به كار كردن اينجا ندارم.من ديگه ميرم.

كارگردان _ اگه من اين در را ببندم فكر مي كني چه اتفاقي مي افته ؟

من _ كنكور سراسريه كه انقدر اما و اگر داره ؟

كارگردان _ چه اتفاقي مي افته اگه من اين در را ببندم  ؟

من _ هيچي . چون من نمي ذارم اتفاقي بيفته.

 

بلند شدم و كوله ام را انداختم و رفتم طرف در . همانطور كه نشسته بود حرف زد.

 

كارگردان _ خودت در را ببند و بشين همونجا . مي خوام مطمئن باشي كه اتفاقي نمي افته و اعتماد تو هم به من جلب شه.

 

دستي به نشانه خداحافظي برايش تكان دادم و خارج شدم.با پسرها سريع خداحافظي كردم و از آپارتمان زدم بیرون . بلاقاصله موبايلم زنگ زد.

 

كارگردان _ خودت برگرد و بيا و در اتاق را ببند و ببين كه اتفاقي نمي افته.

 

دلم مي خواست بهش بگويم FUCK YOURSELF اما نمي دونم چرا لالموني گرفتم و خفه شدم . موبايل را خاموش كردم و سريع به پاركي كه آن بغل بود رفتم و با دستان لرزان و اعصاب فرسوده و لهيده ام سيگاري روشن كردم و از اين كه جان سالم به در برده بودم خدا را شكر كردم. ياد نوشته زن روزهاي ابري افتادم : يعني بكش پايين و رسما بشاش به اين زندگي.

پ.ن . هيچ شعري از شاملوي عزيزم به ذهنم نرسيد كه درخور اين احساسم باشد . ولي خب مثل اينكه فولاد آبديده شدم چون وقتي آمدم خانه ديگر فكرش اذيتم نكرد از بس با اين مسائل سر و كار داشتم!

پ.ن . از چشمانش ابليس را ديدم . ابليس اينجوري آدمها را امتحان مي كند ؟ يا تحقير مي كند ؟ يا خر فرضشان مي كند ؟

 

2  سه شنبه 1384/09/01ساعت 20:13   ليلا صبور  |